(لیلی گیس بریده)
by vahidvahedi
جایی برای رشد عاطفه نیست
خواستگاهم ستون پنج بی مهریست
لیلیم گیس بریده شده است
حال وقت مرگ مجنونی ام فرا رسیده
شایداین بارسربه رویازده ام
شب هم دربسترخوابمرا نبوسید
تا کی دربسترخواب بهراسم
وتوراغرق گناه بیابم
اسیرت بوده ام نفس نفس
مرادرنیافتی دراین قفس!
شبانگاه یادت به نگارم میگذارد
وغمت مرادرتنهایی ام می نگارد
این بارسکوت تنهاییم در قفس
تو کجایی که شوی همنفس
قفس باتو رویا نیست ازادیست
آن شب ازلعل لبانت غم پراز شادیست
حال تشنه ام تشنه ی افکارخدا
به سحرجامه ی شب پوشیدم
میدانم خلوت رب به نهایت رسدو
من بیچاره هم از دربرهم....
با سلام به همه ی دوستایی که به وبلاگم سر میزنن ببخشین که دیراپ کردم ولی تو روزای خلوتم وجامعه ی عجیبمون قدم میزدمو دخترای جور واجوری رو میدیدمو حرفایی از دوستام میشنیدم که دیگه به هیچ امیدی نمیشه سر کرد ادمایی که کسایی رو برای زندگی انتخاب کردن تا شایدغم دنیارو با اونا فراموش کنن ولی...........خلاصه در زهنم وافکارم سر میکردم تا اینکه این اشعاربهم الهام میشد به امید این که یه جوونی مث من نخواد این شعارو سر بده که......
لیلیان گیس بریده شده اند حال وقت مرگ مجنون فرا رسیده
وحیدواحدی

copyright 2009 vahidvahedi.persianblog.ir
به نام خدا
***( رویا )***
نوشته:وحید واحدی
www.vahidvahedi.persianblog.ir
تویکی از روستاهای دور افتاده شهرخانواده ایی زندگی میکردن که دختری زیبا یی به نام رویا داشتن، دختری ساده و بی ریا که دل پسرهای روستا رو ربوده بود اون دختر الان 18سالش بود وهی براش خواستگار می اومد یکی از خواستگاراش سلطان پسر عموی رویابود که عاشق ودلباختش بود تواین زمان رویا همه خواستگاراشو رد میکرد ومیخواست درسشو ادامه بده تا دکتر شه تا این که یه روز که برای پنبه چینی به مزرعه رفته بود سبد پنبه رو دوشش داشت حمل میکرد که به تراکتوری که پنبه ها توش بود برسونه و سبد رو خالی کنه. تراکتور کنارمزرعه بود وتوی سربالایی جاده پارک بود. پنبه ها رو تو کیسه خالی کردو برگشت تا این که به سمت پایین جاده راه افتاد تا به مزرعه برسه بچه ی یکی از زنهای روستا که برای پنبه چینی امده بودن پشت فرمونه تراکتور بود وداشت به حسابش ماشین بازی میکرد تا این که متوجه نبود وتراکتور از دنده خلاص شد وبه سمت پایین جاده خاکی به حرکت دراومد .تراکتور خاموش بودو صدایی نداشت و لحظه به لحظه داشت به رویا نزدیک میشد از داخل مزرعه زنها متوجه شدن وبا ایما واشاره رویا رو حالی میکردن که مواظبت باش تا این که یکی از پسرای روستای بالایی که مادرش برای کار تو اون مزرعه اومده بود داشت به سمت مزرعه می اومد که کار مادرش که تمام شد اونو به خونه ببره و تو اون لحظه از داخل باریکه راه یه مزرعه دیکه به رویا نزدیک میشد........
برای خوندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید
دوستان عزیز سلامی دوباره به نفسایی گرمی که با اومدن به تنهاییم منو تو این زمستون زندگیم گرم کردن حالا دارم دیگه واسه دل خودم مطلب مینویسم میخواستم این داستانمودر دو قسمت منتشر کنم ولی حیفم اومد شما دوستای گلم تو خماریش بذارم نظرتونو در مورد این داستانم ذکر کنید خوشحال میشم دوستدارتون وحیدددددددددددد
>>> ادامه مطلب <<<
بعد از9یا10ماه سکوت برگشتم تا اتفاقات کاملی که واسه منو عشقم افتاد رو براتون بگم.بعد از این که اون رفت تایه هفته خواب و خوراک نداشتم واسه فرار از فکرش دست به هر کاری میزدم همه نوع مواد مخدر مصرف میکردم تجربه تلخی بود یه روز تو تنهایی اینقد سیگار دستم بودو بهش فکر میکرم که زغال سیگار تا ته سوخت و خاموش شد ودستم سوخت داشتم میسوختم دستامو رو صورتم گرفتمو داشتم زار زار گریه میکردم از فکرش نمیتونستم بیرون بیام هر وقت یادگاریهاشونگاه میکردم بغض گلو مومیگرفت و اشک تو چشام موج میزد از جاهایی که باهاش قدم زده بودم وقتی رد میشدم دلم میگرفت و اه میکشیدم گذشت تا یه مدت داشتم کامل نابود میشدم به خودم اومدمو گفتم وحید با خودت داری چیکار میکنی بگذرررررررر.اگه توکسی رو دوس داشته باشی اون که مجبور نیست دوستت داشته باشه نتونستم فراموشش کنم ولی به خودم اومده بودمو داشتم زندگی روزمرمو میکردم وگه گاهی از دور میپاییدمش تا اینکه............
برای خوندن بقیه ماجرا به ادامه مطلب بروید
به دلیل این که یه زمانی دوستت داشتم برو دنبال زندگیت راز تو تو سینم محفوظ میمونه تا موقع مرگم حتی تو این وبلاگ من اسمی از کسی نیاوردم که موجب دلخوری از کسی بشه من حرفمو پس میگیرم تو مستحق تنهایی نیستی چون این سرنوشته که راه همه رو تعیین میکنه این وحید هست که تنها میمونه برای همیشه چون وحید یعنی تنهاااااااااااااااااااااا
>>> ادامه مطلب <<<
بازگشت عشقم به یک ماه نکشید بعد از یه هفته که گوشیمو خاموش کرده بودمو و میخواستم تا یه ماه روشنش نکنم روشنش کردم و میخواستم به داداشم زنگی بزنم تا این که عشقم زنگ زد تو کجایی و اله و بله گفت که وقت واسه مشاوره گرفتم و میخوام هر دو مون یه دکتر روانشناس رو ببینیم تا تصمیم نهایی رو بگیریم منم که دیگه دلم سیاه شده بود از کارش گفتم باشه اون یکشنبه اونجا رفته بود و کاملا راهنمایی خواسته بود و به نتیجه جدایی از من رسیده بود و قرار شده بود دوشنبه با من به اون مرکز مشاوره بره شبش برام پیام داد و گفت من کلی تنها شدم از وقتی امه ام رفته تنها شدم من به تو خیلی بد کردم وحید تو تنهایهات خیلی تو رو اذیت کردم حالا درکت میکنم و از سر شب که فکر جدایی از تو رو میکنم اشکام میریزه و چه شبایی که تا صبح با هم بیدار بودیم
من بهش گفتم اگه فردا میخاد قرار اخر باشه میخوام فقط نگات کنم ..................
تا ساعت 4 صبح خوابم نبرد به زور به خودم تلقین کردم که چیزی نیست وحید بخواب یعنی باورش برام سخت بود کسی که یک سال لحظه ها و ثانیه هاشو با اون وبه امید اون سر کرده بودی حالا تنهاش بذاری صبح شد به مرکز رفتم اون و دوستش اونجا بودن حرف زدیم با هم ولی به نتیجه ایی نرسیدیم دکتر اومد حرفهای رو زد که من به عشقم زده بودم و با روشنی گفت شما هر دوتون موقعیت ازدواج ندارین وحید درسشو بخونه و تو هم دنبال زندگیت بری چون پا به پاش نمیتونی بدوی و با مشکلاتی که میونتون به وجود اومده شما تو زندگی زناشویی نمیتونین با هم به تفاهم فکری برسین وحید تو دنیایی دیگریه و تو تو دنیای دیگه ایی
من از خودم گفتم به دکتر و اون وقتی حرفای منو شنید جا خورد و گفت این خوبه که تو یه همچین اعتماد به نفس قوی داری اون گفت راهتون رو خودتون پیدا کنید از دکتر خدا حافظی کردیم و اومدیم تو محیط مرکز کلی با هم حرف زدیم و به نتیجه جدایی رسیدیم
وقتی باهاش حرف میزدم اشک تو چشمام حلقه زده بود و هرز گاهی میخندید و منو به خنده وا میداشت ولی دیگه همه چی تموم شده بود و من حرفامو برای زندگی ایندش میزدم گفتم من تو رو تنها نمیذارم عشقم امیدوارم یکی پیدا بشه که بتونه خوشبختت کنه به عنوان یه دوست منو قبول کن میتونی هر وقت دلت گرفت به من زنگ بزنی و تنهایتو با من بشکنی این تنها درخواستی بود که ازش داشتم چون دوست داشتم خوشبخت بشه نمیخواستم تو این اقیانوس غرق بشه حالا دیگه هر چی بعدش بهم گفت از مسافرت که اومده بودم هدیه ایی برات گرفتم که میخواستم بهت بدم ولی منو دوستام منصرف کردن اون هدیه رو بهم داد تو دلم گفتم هدیه هر چی باشه چه زشت یا زیبا برام یه هدیست و این یعنی علاقه و خاطره
هدیه رو بهم داد و برای اخرین بار منو یه لحظه نگاه کرد و به حرکتش به سمت در ..........................
اونو تو پیچ دیوار برای همیشه تو زندگیم گم کردم یه لحظه بودم اونا از مرکز خارج شده بودن دم در رسیدم اونا رو دیدم وچه بی صدا داشت تمام رویاهاش تموم میشد رفت و رفت و رفت دیگه نتونستمش تا امروز ببینمش امیدوارم تو زندگیش خوشبخت بشه..........................
نمیدونم چیکار کنم احمق شدم چرا وحید باید اینقد دروغ از دختری بشنوه که دوسش داره من احمق بودم که عاشق شدم از اشنایانمون روزی که رفتم خونشون شماره عشقمو از داخل گوشیم برداشته بود بدون این که من چیزی بدونم بعد از ارتباط با اون اولش عشقم بهم گفت چنین فردی بهم زنگ زده عشقم اینقدر به دوست داشتن من صادق نبود که حتی با حرفایی که اون پسره زده بود شبش شام نخورده بود یعنی اینقذر به من بی اعتنا بود هیچ وقت من برای اون محدودیتی نگذاشته بودم با کسی حرف بزنه ولی اون منو به چند تا حرف از یه کس دیگه فروخت من هر چی به اون فرد زنگ زدم واز اون جایی که اون شماره ها رو میشناخت جواب نمی داد کلافه شدم اون فامیلشو اشتباه معرفی کرده بود بعد از رو شناختی که من از اون فامیل در محلمون داشتم گفتم ادمای ثروتمند و خوبی هستن به عشقم .اون منو زاپاس زندگیش داشت یه مسخره ایی که عاشق بود در صورتی که من از هر لحاظ از اون برتری داشتم ولی به روم نمیاوردم یعنی خوشم نمی یومد اون با تعریفای من به سمت اون پسر بیشتر کشیده شد یعنی منو به پول این بار فروخت اون بهم اطمینان داد که چواب اون پسره رو میدم و با اون حرف نمی زنم و سر نماز از خدا تو رو میخوام تو رو به ثروت عوض نمیکنمو......
چند بار بهش زنگ میزدم در طول این مدت شمارش اشغال بود بعد که ازش دلیل میخواستم میگفت خط خرابه مشکل از مرکزه.
٢.٣ روز گذشت منم از اعتمادی که به اون داشتم مطمئن بودم که اونو دک کرده تا این که یه روز رفتم خونه ی اشنا هاوبعد به من گفت بشین کنارم شماره ایی رو گرفت و با هاش گرم صحبت شد اره اون خانومی عشق من بود به همین صادگی به من منی که اینقد دوسش داشتم دروغهیی که نگفته بود واسه چی واسه ی هیچکسی که در کار نبود صداشو رو میکرفن گذاشت کر کر و تر ترش گوشم کر داشت میکرد مث این بود که تو وجودم داشتم اتیش میگرفتم من من احمق ساده ووو...........
صحبتش تمام شد اشنامون رو شو به من کرد و گفت این بود همون عشقی که اینقد واسش...................................................................................................
داشتم اب میشدم تمام وجودم یخ شد دیوانه داشتم میشدم خودم کنترل کردم در کمال خضوع و فروتنی گفتم خوب اگه منم جای اون بودم همینکارو میکردم یعنی اینقد به بن بست خوردم که دیوانه داشتم میشدم بعدش به من کفت فکر دخترو از سرت بیرون کن دخترا همشون یک گهن هیچکی به پات نمیمونه دوران لیلی و مجنون گذشته تو نباشی دیگری چاقی نباشد لاغری .....................
منو به یه جشن دعوت کرد شب رو با چند تا از دوستامو اون بودم خوب خوش کذروندیم یعنی اگه به اون مهمونی نمیرفتم یه کاری دست خودم میدادم حالات روحی روانیم به حالت اوش برگشت چن روز بعد عشقم بهم زنگ زد و جریان رو براش تعریف کرد اتیش گرفت جلیز و ولیز میکرد مث ماهی تو ماهی تابه و منو متهم کرد که تو شمارمو به اون دادی و به اون اشنامونم زنگ زده بودو به باد فهش گرفته بودش بعد که تمام هارتو پورتاشو کرد و میگفت دیگه نمیخواد منو ببینه بهم زنگ زد و گفت که یک ماه یا بیشتر بهش فرصت بدم تا تازه به من فکر کنه که ایا میتونه به پام بمونه یا نه من ممانعتی نکردم ولی بهش کفتم تو عاشق نبودی ادای عاشقا رو در اوردی تو بازی عشقو باختی این فرصت فرصت دوباره عاشق شدن نیست فرصتیه که ادم بشی و انسانیت بدست بیاری
عصر جمعه بود تازه از دانشگاه برگشته بودم به خونه رسیدم مث همیشه خونمون صوت و کور بود دلم خیلی گرفت رفتم خونه ی ابچیم و حال بچشو پرسیدم اخه چن روز بود که مریض بودو تو بیمارستان بستری شده بود قرار شد شب برم پیشش بعد اومدم خونه طاقتم تاب اومد راه افتادم سمت خونه داداشم اونجا رسیدم از قرار معلوم بد موقعی رفتم براشون مهمون اومدن خیلی خیلی دلم گرفت یعنی یه خورده ضایع شدم ولی خدا شکر مهموناشون خیلی گل بودن منو از اون حالات در اوردن یه خورده شادتر شدم شامو با هم خوردیم و اینقد بهم خوش میگذشت که یادم رفت که به ابجی قول داده بودم بیام بیمارستان بعد از شام تو اتاق نشسته بودم که تلفونم زنگ خورد عشقم به من زنگ زد و گفت دلم برات تنگ شده و از اتفاقی که برای دختر امش افتاده بود برام گفت و گفت من بیمارستانم گفتم چه جالب این دو تا اتفاق ناگوار برای خانواده های هر دو مون افتاده منم که قرار بود بیمارستان برم گفتم الان بهترین فرصت برای دیدن عشقمهگوشی رو قطع کردمو اومدم تو اتاق پذیرایی مهمانها داشتن میوه میخوردن سر سری یه میو ه ایی خوردم و یه بهانه جور کردمو از خونه داداشم در رفتم به خونه رسیدم و از اونجا واسه بیمارستان ماشین گرفتم به بیمارستان رسیدم اون گفت طبقه پایین بمون من میام پیشت اون اومد با هم رفتیم دختر امشو دیدیم بعد اومدیم تو حیاط ٢ ساعتی بود که با هم حرف میزدیم یه مامور حراستی به سمت ما امد و گفت شما اینجا چیکار میکنید و اله و بله و برید وگرنه مامور میادو خانواده و بقیه ماجراهای حاج اقا و..............و واقعا واسه نسل خودم متاسفم که تو اینجور جامعه ایی رشد میکنن همین مهدودیتهاست که موجب هزار نوع فساد در جامعه میشه اونوقت تو جامعه داد میزنن سکولاریسم رعایت شده
ما رفتیم تو بخش و جریان به خوبی حل شد اون داخل بخش مواظب دختر امش بود منم گفتم داخل راهرو بیدارم اگه کاری داشتی منو خبر کن تا صبح با چشمایی باز تو راهرو بیمارستان قدم میزدمو به مریضا کمک میکردم بعدش رفتم تا به ابجیم سری بزنم ساعت ۴ شده بود منو تو بخش راه ندادن اخه همه خواب بودن خالمو دیدم و نشد امیر مسعود مریض رو عیادت کنم ٢ بار عشقم به من در طی این مدت سر زد و گفت من نگرانتم وحید مریض میشی برو خونه گفتم دلم نمیاد تنهات بذارم تا این که ۵ صبح از اتاق اومد بیرون و گفت بریم خونه اومدیم تو حیاط تا ساعت ۶:٣٠ تو حیاط بودیم البته این دفعه جایی رفتیم کسی ما رو نبینه هوا خیلی سرد بود ما دو تام که خسته خسته ازانس گرفتیم اونو خو نه مامان بزرگش رسوندم خودمم اومدم خونه خسته و مونده افتادم تو تخت خوابو خوابیدم
خاطره ی تلخی بود اما شیرین ...
سلام عزیزم .
سلامی به گرمی افتاب به شروعی نو به زندگی به تغیری که باید به خودم میدادمو ندادم این چند مدت حسابی من خیط کاشتم یعنی اینقد به خودم به ایندم فکر کردم و به عشقم که به بن بست رسیدم حالا که فکر میکنم میبینم چقد به خودم عذاب دادم چقد خودمو تو خودم شکستم در صورتی که اونجور که فکر میکردم نبود من بدون این که با عشقم حرف بزنم تصمیم گرفتم یعنی داشتم اشتباه میکردم اشتباهی بزرگ یعنی کسی رو که واقعا دوستش داشتم میخواستم ترکش کنم یه خوردم تقصیر خودش بود چون همیشه به حرفام خوب گوش نمی داد یا من اینجوری فکر میکردم خلاصه بهش گفتم میخوام ترکش کنم بعدش که از من دلایلو خواست و من دلایل رو براش گفتم اون به من گفت دلیل دیگه ایی برای ترک کردن من نداری خلاصه گفت من فردا بهت زنگ میزنم وخوب فکراتو بکن تا دلیل دیگه ایی برای ترک کردن من نداری.فردا شد اون بهم زنگ زد منم تمام دلایلو بهش گفتم خلاصه عشقم همه ی دلایل رو به خاطر من قبول کرد از اون چیزایی که ازش میخواستم گفت که به خاطر من میگذره و حتی گفت هر جور که تو بخوایی من رفتار میکنم که تو ناراحت نشی واون به من یک چیز کفت که جا خوردم گفت من تو رو خیلی خیلی دوست داشتم ولی تو حرفام نمیتونستی تو اینو بفهمی چون از بس تو رو دوس داشتم یه طور خاص حرف میزدمو سر به سرت میزاشتم این باعث اون شده که تو فکر دیگه ایی بکنی در مورد من اخر کلامم من دیگه داشتم به خودم افتخار میکردم حس و احساسم به من دروغ نگفته بود عشقم همونی بود که من صادقانه عاشقش بودم اونم عاشق من بود و من نمی تونستم اون عشقو ببینم چون من در محیط وخانواده ای خاص بزرگ شدم ورویکردم به عشق یه جور متفاوت بود واون هم در خانواده یی دیگه بزرگ شده بود و رویکردش به عشق یه جور دیگه بود چه خوب شد که ما با هم حرف زدیم وپولهایی که سر راه زندگیمون ایستاده بودن رو برداشتیم و حالا من با دیدی نو و جدید به عشقم نگاه میکنم و نوید شروعی نو در رابطمون رو میدم این بار عشق ما قویتر و مستحکم تر دنبال میشه مگر این که مرگ ما رو از هم جدا کنه
چه بی صدا وحید میشکنه و خودشو مقصر میبینه چه بی صدا خودمو دفن دارم میکنم تو احساسم چقدر بی غل و غش به زندگی نگاه میکردمو سر خوش بودم قلبم ربوده شد تمام وجودم کسی شد که بیشتر از خودم دوسش داشتم حالا با این همه وجود اه و نفرت ندای قلبم هنوز تاپ تاپ میکنه و هنوز فریاد عاشق بودنو سر میده وحید با وجود همه تفاصیر باز تنهاتر از همیشه میخواد بگه چرا!!؟ چرا اینقد روزگار بهش پشت میکنه و زندیگی بی معرفتی ایا باید هم رنگ جماعت شد تا دیده شد.. اب تو کزست و دیده نمیشه کوزه تا میشکنه اب به چشم میاد..
ایا باید واقعا شکست تا دیده شد من مقصرم خیلی به عشقم وفادار بودم خیلی خیلی اینقد که اون مغرور شد خود خواه شد همه چیو واسه خودش میدم عشقم فلان عشقم اله عشقم بله همه چیز واسه عشقم در صورتی که وحید هیچی نه توجهی بهش میشد نه زیادی فکر کسی رو مشغول میکردم اخه یه خورده سادم بازم تفصیر من نیست تقصیر دله حتی یه بار فقط یه بار نشد از زبونش بشنوم که با محبت بهم بگه دوست دارم بازم مشکل از من بود چون من عاشقش شدم اون منو فقط به عنوان یه دوست میدید و میگفت دوست دارم اونم بعد از کلی کلنجار رفتن بهم میگفت حالا که خیلی منو رام خودش کرده بود هراز چند گاهی بهم زنگ میزنه حالمو میپرسه من اسیر عشقو اون اسیر دوست داشتن کدومشون برتره ( یه روز عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟ دوستی گفت من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ )خلاصه بهتون بگم عشقم دوستت دارم ولی مغرور نشو اسیرتم منو در اسارت نکش دیوانتم منو عذاب نده عاشقتم به من مث برده نگاه نکن...............یه ماهه که ادرس وبلاگمو بهت دادم ولی تو تو منو شکستی تو احساسم حتی نیومدی ببینی من چه حسی نصبت به تو دارم خوب تو که عاشق نبودی چه لزومی داشت بیایی ببینی ولی بدون هیچ وقت زندگی واسه هیچ کی وفا نکرده اخر زندگی هممون مرگه ولی با این فرق که کوله بارت چقد باشه هیچ وقت تو زندگیم احساس بدی نصبت به هیچکی نداشتم ولی از همه زربه ی روحی خوردم پس خوردم دیگه نمیخوام تو زندگیم بشکنم اگه عاشقمی بهم ثابت کن منتظر حضور گرمت هستم (عشق یعنی زیر باران چتری شدن برای اونی که دوسش داری در صورتی که اون حس نکنه که خیس شده) راستی دوستان داشت یادم میرفت ماه ضیافت خدا بر همه مبارک وشهادت حضرت علی رو پیشاپیش به همه تسلیت میگم
سلام نازنین ترانه ی زندگیم
عزیزم حالا که میبینم به دیار خودمون برگشتی و کنار خودم هستی و کمتر میتونم باهات حرف بزنم اشکام ناخداگاه گونه ها مو خیس میکنه بعد از ٢ ماه دوری از تو و اون ملاقات ناخوشایندی که با هم داشتیم دلم بیشتر میگیره و افسرده ترم میکنه که چرا نتونستم اون طوری باشم که میخواستم به خدا بعد ار ٢ ماه دیدن تو واسم یه رویا بود ولی میدونم خیلی از من دلخور شدی امروز٢۴ مرداد هستش و 4 روز دیگه به تولدت مونده میخواستم پیشاپیش این روز فرخنده رو بهت تبریک بگم که خدا تو رو خلق کرد واسه عاشقانه زیستن با من دیگه میخواستم روز تولدت این وبلاگ رو بهت هدیه کنم شاید دیگه نتونم یا شاید دستام قدرت تایپ کردن نداشته باشه چون تو رو کنارم احساس میکنم شاید باز که از تو دور بشم بخوام این وبلاگ رو باز کنم و دق دلیامو توش خالی کنم خلاصه بگذریم عزیزم هدیه ایی واست گرفتم و کارت پستالی توش بوده ادرس وبلاگ توش نوشتم که حالا که داری مطالبو میخونی میدونی چی میگم منو ببخش اگه با کادو دادن به تو شاید اذیت بشی چون وضعیت خانوادتو درک میکنم داشتم با ابجیام که تو بازار قدم میزدم(البته زاهدان) یه حسی منو وادار کرد که این کادو رو بگیرم چون خودمم از اون خیلی خوشم اومد حس بسیار عجیبی بود خلاصه ببخشش اگه این حماقت رو به خودم دادم چون تو گفته بودی از این کارا خوشت نمیاد ولی تو رو خدا واسه خاطر دلم و اون حسم قبول کن
عزیزم دیگه هیچ وقت نکو که مزاحمت نمی شم نمیدونم چرا منو با این حرفت رنجوندی که نمیدونم با دلم چیکار کنم من واسه اون ملاقات بدم واقعا ببخش 
واسه حرف اخر بزا یه چیز دیگم بگم عزیزم خیلی دوست دارم .منو بیشتر درک کن منو دریاب.منو واسه چیزی که تو چنتم ندارم ببخششششششششششش که نمیتونم بیشتر از این خوشحالت کنم
تولد تولد تولدت مبارک
عزیزم تولدت مبارک![]()

وقتی که گریه کردیم گفتن بچه است
وقتی که خندیدیم گفتن دیونه است
وقتی که جدی بودیم گفتن مغروره
وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش
وقتی که حرف زدیم گفتن پر حرفه
وقتی که ساکت شدیم گفتن عاشقه
حالا هم که عاشقیم می گن گناهه
واقعا ما کجای قلبمون گیر کردیم؟
حالا اگه ته تقاری باشی چی؟







